صبح میدیدم تو جاده برگشت از مشهد تصادف کردیم و بابا یکم شکستگی داشت و مامان کمتر از همه آسیب دید . ماشین داغون شد و صحنه بعدی من نبودم ... روحم از جسمم جدا بود
خانواده دورهم جمع شده بودن و میگفتن ومیخندیدن . از شب حادثه حرف میزنن و خدارو شکر میکردن ک سالمن . بچه ی خواهرم بدنیا اومده بود و قربون صدقش میرفتم میخندید . طبق معمول خواهرم به حرفای بی مزه ی خودش میخندید و منم برا که دلش نشکنه میخندیدم . ولی هیشکی منو نمیدید ...
دل بی جنبه ی من ...
برچسب:
نویسنده: مریم رنجبر